تبليغاتX
قوی سبکبار

قوی سبکبار

ادبی _ شعر
بهانه!

 

برای دیدن من هم بهانه می‌گیری؟

هنوز اول راهم! بهانه می‌گیری؟

 

نخورده سیب لبت را به دام افتادم

هبوط،‌ قصة آدم، بهانه می‌گیری

 

شنید قصه من را به زیر نامة من

نوشت سوی جهنم!‌ بهانه می‌گیری

 

به بندْ بندِ تنِ من سرک کشیدی بعد ...

شکست آینه مبهم! بهانه می‌گیری

 

تمامِ سهم من از تو؛‌ خلاصه‌اش! آخر!

سکوت، بی‌کسی و غم، بهانه می‌گیری

+نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم مهر 1388ساعت10:21توسط علی صفری |
کجا؟! ...

باران گرفت، از سر چشمم، چکید رفت

خطی به روی خاطره‌هایم کشید، رفت

 

مثل همیشه، نامة من خاک می‌خورد

آن بی‌و‌فا کبوتر جلدی، پرید رفت

 

من هر چه هست، آدم معقول نیستم

دیوانه‌ام، جنون مرا هم ندید، رفت

 

باید مسیر ذهن خودم را عوض کنم

از چشم‌های شرقی نازش، برید رفت

 

دیگر امید مانده برایم، بایستم؟

او رفته است، رفته! بمانم؟ امید رفت

 

این سرنوشت شوم، کجا می‌کشد مرا

او هم شنید قصة من را، شنید، رفت

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت8:48توسط علی صفری |
انتظار سرد!

 

بغضم مدام توی گلو گیر می‌کند

این انتظار سرد، مرا پیر می‌کند

 

تا کی کنار در ... ؟! از بس نشسته‌ام

خون، جای اشک، چشم مرا سیر می‌کند

 

یک روز خوبم و یک روز ... ؛ بی‌خیال!

حالم ، بدون حادثه  تغییر می‌کند

 

با خود خیال می‌کنم امروز، می‌شود

دل را گرفته در غل و زنجیر می‌کند؟

 

امشب کدام برکه در آغوش می‌کشد

ماه مرا؟ زمانه چه تقدیر می‌کند؟!

 

دارد عذاب می‌دهد این فکر لعنتی 

امروز هم ـ  خدا نکند ـ  دیر می‌کند!؟

+نوشته شده در شنبه ششم تیر 1388ساعت13:36توسط علی صفری |
دردِ مولا!...

 

جانِ علی، به غربتِ زهرا بلند شو

زهراترین ستارة دنیا بلند شو

 

پشتم شکست زیر هیاهویِ رفتنت

بعد از تو خنده می‌شود آیا؟ بلند شو

 

از کوچه‌های سردِ مدینه دلم گرفت

من مانده‌ام بدون تو تنها بلند شو

 

«گفتی که می‌روی به خدا می‌سپارمت»*

زود است رفتن تو به مولا! بلند شو

 

دیروز سمتِ چشم تو را ضجّه می‌زدم

امروز چاهِ غربت خود را بلند شو

 

بانو تو را به حُرمت آیینه‌ها قسم

جانِ علی به غربت زهرا بلند شو


ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

* . این بیت برگرفته از شعر دوست خوب شاعرم ابراهیم قبله آرباطان است.

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت11:9توسط علی صفری |
دیدن تو!....

تمام هوش و هواس و خیال، دیدن تو

چقدر سخت گرفته به فال، دیدن تو

 

چقدر ساکت و تنها کنارِ در، زانو

ـ بغل کنم؟! شده آخر محال، دیدن تو

 

تو سهم ماه منی برکه می‌شوم، شاید

خدایمان بنویسد حلال، دیدن تو

 

به هرچه که بپرستی دخیل می‌بندم

که قسمتم بشود احتمال، دیدن تو

 

جواب نامه ندادی، دلم بهانه گرفت!

و باز نامة بعدی، سوال! دیدن تو ... !؟

 

من از ترانة باران، سوال خواهم کرد

به هجر می‌کشد و یا  وصال، دیدن تو؟!

+نوشته شده در یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت10:39توسط علی صفری |
رؤیت خورشید!...

مشت زمين يخ زد دهانش زخم برداشت

آيينه ساكت شد گمانش زخم برداشت

 

باران زمين بايري را جار مي‌زد

گلدانِ پشتِ پنجره را دار مي‌زد

 

جبريل از هفت آسمان بدجور افتاد

تاريخ از تاب و توان بدجور افتاد

 

زير همين خاك، عطسه‌هاي مردگان را

تاريخ با حرص و ولع بلعيد اما

 

دريا كه موج خسته اي را حمل مي‌كرد

بر صخره‌اي كوبيد با انبوهي از درد

 

خورشيد با نور خودش بيگانه مي‌شد

حتي اهورايِ زمان افسانه مي‌شد

 

ققنوسِ باور را در اين جا سر بُريدند

خنجر به پشتِ زخميِ ايمان كشيدند

 

يعقوب كه تنديس غم را مي‌تراشيد

از دوري يوسف رُخش را مي‌خراشيد

 

ديگر نه يعقوب و يوسف ماند و چاهي

ديگر نه پيراهن نه چشمِ كور و آهي

 

ديگر نه موسي ماند و نه دست و عصايش

ديگر نه عيسي ماند و نه دست شفايش

***

شهر غريبي، غُربتي دارد! ندارد؟

ماه از مُحاقش نفرتي دارد! ندارد ؟

***

تا كي به مانند زمين دورم بچرخم

تا كي به ساز آن و اين دورم بچرخم؟

 

اين دردهاي كهنه، درماني ندارد ؟

اصلاً نمي‌خواهد كه باراني ببارد؟

 

اين دردهاي كهنه، محتاج طبيب است

اين سينة پُر درد، مشتاق حبيب است

 

يك مرد مي‌خواهد فقط يك مرد اما

يك مرد آري آشنا با درد اما

 

مردي كه در عمق زمان فرياد مي‌زد

همراه بُغض آسمان فرياد مي‌زد

 

مردي كه با زخم شقايق آشنا اَست

مردي كه با گيتار ندبه همنوا اَست

 

مردي كه مي‌آيد از اولادِ علي است

معني و شرح كاملِ دادِ علي است

 

مردي كه مي‌آيد خودِ قرآن و دين است

مردي كه يار و ياور مستضعفين است

 

او كوله‌بارِ غم به روي شانه دارد

داغِ گلِ ياسِ جوان در سينه دارد

 

معراجِ او طولاني اما خواهد آمد

در يك شب ظلماني اما خواهد آمد

 

چشمِ ملايك از نبودش گُر گرفته است

ديوار كعبه از سجودش گُر گرفته است

 

باور كنيد اين صبرها بي‌فايده نيست

پايان! سه نقطه .... آخر اين ماجرا چيست؟

 

من هم نمي‌دانم ولي او خواهد آمد

با ساية عدلِ علي او خواهد آمد

***

در انتظار رؤيت خورشيد هستيم

با عشق او بت‌هاي سنگي را شكستيم
+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم اسفند 1387ساعت9:16توسط علی صفری |
سروده باران ...

زده‌است بر سر شعرم هوای گفتن تو

چقدر فاصله دارم برای گفتن تو

 

به وزن گریة باران سرودمت! نمَ نمَ ...

به شعر اگرچه نیاید هجای گفتن تو

 

قسم به لحظه دیدار، عاشقت شده‌ام

دچار گشته‌ام اصلاً به پای گفتن تو

 

به یک نگاه، شبیخون زدی به هستی من

غنیمتش دلِ من در فضای گفتن تو

 

و باز آخر نامه، نوشته‌ام ! امضاء!

چه خوب می‌شد دیدن به جای گفتن تو

....

امضاء محفوظ


+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت8:55توسط علی صفری |
فال نحس! ....

اندازه تمام غزل‌ها، نه! بی‌خیال!

یک آروزی لختِ هوس‌آفرین! محال!

 

در من چنان به فکر فرو رفته است مرگ!

غافل نشسته‌ام نه هیاهو، نه قیل و قال!

 

امروز سمت چشم مرا موج می‌زنند

آن اشک‌های زخمی حسرت، بدون حال!

 

رفتی که من مسافر باران شوم عزیز!

بال و پری نمانده برایم! کجاست بال!؟

 

فنجان قهوه‌ای! من و تو! بعد از ظهر داغ

لعنت به سرنوشت! چه شد! نحس بود فال!

 

بی‌پلک کهکشانیت امشب کدام خواب!

در من خطور می‌کند! آخر! ... نه! بی‌خیال!

+نوشته شده در دوشنبه نهم دی 1387ساعت10:12توسط علی صفری |
چادر مشکی!...

آری! هنوز محوِ تماشای دخترم

با جذبه‌اش چه کرد، چه آورد بر سرم

 

مثل همیشه چادر مشکیش بر سرش

دارم به بوی چادرش ایمان می‌آورم

 

آمد، دوباره زندگی‌ام روبه‌راه شد

دیروز من گذشته، من امروز دیگرم

 

وقتی نگاه من به نگاهش دچار شد

طوری خطور کرده که این بار باورم

 

ـ مجنون‌نشین کوچه تنهایی‌اش شده

من حاضرم برای دیدنش از خویش بگذرم

 

دایم به بام خانه او چشم بسته‌ام

بال و پری دهد که من از بام بپرم

+نوشته شده در شنبه سی ام آذر 1387ساعت13:6توسط علی صفری |
شیطان!.....

عشق خدا و سجدة شیطان بهانه بود

سجده نکرد! خلقت انسان بهانه بود

 

وقتی دمید روح خودش را خدا در او

 شیطان گرفت کینه به دل، جان بهانه بود

 

شیطان دچار وسوسة خویش گشته بود

«قالوا بلی» نگفت، نه! عصیان بهانه بود

 

او که عزیز بود، دچار غرور شد

راندش خدا! چه فایده؟! نسیان بهانه بود

 

عاشق نشد درست و حسابی خداش را!

اسباب کفر بود؟ نه! ایمان بهانه بود

 

خواهد گرفت مزد خودش را، غرور را

او شعله کرد، بارشِ باران بهانه بود

 

حالا شروع قصّه کجا ختم می‌شود؟

من ماندم و تو ماندی و پایان بهانه بود

+نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت15:26توسط علی صفری |